از وقتی آدمهای مهربون و ساده احمق فرض شدن دنیا دیگه جای زندگی کردن نبود
پدرخدا بیامرزم همیشه میگفت :"می بخور منبر بسوزان مردم آزاری نکن"
مصداق رفتارهای یکی از آشنایان تازه غریبه شده ی این روزهای من بود که بعد از 7 سال مبلغ قابل توجهی رو
به عنوان قرض بهش دادمو طلب کردم،فضیل عیاض شدم بماند واز الفاظ زشتی در جواب نثارم کرد بماند،
به پول نسبت نزول داد بدترین جوابی بود که بعد از این همه سال دوستی،
به منو کار خیرم داد نه فراموش میکنم و نه گذشت...!
ودر عجب مانده ام چه حکمتی است که از این جماعت جهنمی
وبه قول معروف اسمشو نبر چون خودم عمریست از دست و زبانشان در امانم.
ولی فریاد از این جماعت تازه مسلمان شده ی
داعم در حال نماز وروزه گیر،مُحجبه و محاسن گذارو انگشتر عقیق...
چنان گزندی خورده ام که در این دنیا که هیچ در آن دنیا نیز هم چنان از این جماعت گریزانم...

برچسب:
نویسنده: باران موسوی