چند روز پیش برای یادبود سالگرد پدرم با چندتا از اقوام رفتیم بیمارستان روانپزشکی رازی(امین آباد)
دو سه باری هست که میرم پدرم در گذشته های دور خیلی عیادت این افراد میرفت
من هم می خوام یاد پدرم و زنده نگه دارم و شایدم روح خوابیده ی خودمو بیدار کنم
وقتی میرم و برمیگردم تا چند وقت تو این دنیا نیستم تو عالمی دیگه سیر میکنم دنیای انسانهای سالم
که انگ روانپرشی رو به گرُده میکشن و از نگاه آدمهای به ظاهر سالم ولی در باطن بیمار
مخفی شدن و زندگی میکنن هرچند سخت،در دنیایی فارغ از گیرو گرفتاریهای خاص خودشه
برحسب عادت پرستار میگه صف ببندن پشت میز برای پذیرایی
وبا نظمی وصف ناپذیر یک به یک جلو میان و باتشکر بسته هارو میگرن و رو نیمکت
فضای محوطه مشغول میشن!یکیشون به سمت من اومد اول ترسیدم ولی
از اونجایی که ترس برای من هیچ وقت معنایی نداشته و فقط از خدا ترسیدم
به خودم اومدم و پرسیدم چیزی شده؟!
پرستار به سمتش اومد تا کنار بزنه بیمار خسته دلُ مانعش شدم
یکی از اون آقایون به سمتم اومدو گفت بهش بگو هنوز دوستش دارم و رفت
ناگاه با شنیدن این جمله کنترل خودمو از دست دادم،کلی گریه کردم و از بخش بیرون اومدم
وبه خودم گفتم چرا ما آدمها تازمانی که مجال داریم هرگز به هم نمیگیم دوستت دارم!؟...

برچسب: یادت,
نویسنده: باران موسوی